بهار 94 تو راهه
سلام قربونت برم ، خوب هستی؟
مامانی ، فصل بهار نزدیکه . دیگه تا عید و تحویل سال چیزی نمونده
اما ..... من و بابایی تو این روزا تو رو کم داریم
شهر تو جوش و خروشه ، همه در تکاپو هستن
هر کس واسه خریدن چیزی میاد خیابون
خیابونا شلوغ هستند
مامان باباها دست بچه هاشونو گرفتن و دارن واسشون خرید میکنن
لباس میخرن
هر کسی در حد توان مالی خودش .
از همه خونه ها صدای بچه ها میاد
صدای خنده هاشون
صدای شور شوقشون
صدای بازی هاشون
صدای شیطنت هاشون
صدای ماماناشون میاد
میگن بچه ها شیطونی نکنین
اما ................................. اما اینجا خونه ی ما خیلی سوت و کوره
هیچ صدایی به گوش نمیرسه
انگار هیچ کسی خونه نیست
انگار کسی داره زندگی نمیکنه
انگاری اصلا زندگی جریان نداره
عزیزم بدون حضور تو این زندگی سوت و کوره
بعضی وقتا فکر میکنم حاصل سه سال زندگی مشترک من و بابایی چی بود
هیچی !!
اشتباه از خودمون بود که از همون اول به فکر اومدن شما نبودیم
اما حالا مامانی خیلی بی تابی میکنه
البته بابایی کمی آرومتره
آخه ما مدت زیادی نیست که منتظر ورود شما هستیم
اما نمیدونم من چرا اینقدر بی تابم
انگار سالهاست که منتظر اومدن شما هستم
خب عزیزم بگذریم
نمیخوام غمگین بنویسم
من و بابایی این ماه هم ، منتظر اومدن شما هستیم و با همین انتظار
پای سفره هفت سین میشینیم
انشاالله خدا هر چه زودتر به این انتظار ما پایان میده
یه پایان قشنگ و زیبا
و شما فرشته ی آسمونی رو توی همین ماه و یا به زودی زود سالم و سلامت
میزاره تو دل مامانی و .....
" شما میشی عیدی سال 94 مامان و بابا "
یه عیدی بسیار زیبا و دوست داشتنی
انشاالله
عزیزم امیدم به خداست
انشاالله سال دیگه شما هم با ما پای سفره هفت سین هستی تو بغل من و بابایی .

هیچ میدانی؟
تا تو در آغوش من گل نکنی
این بهار ، بهار نمی شود .

بهار 94 تو راهه 


